حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

چهارشنبه, ۱۷ آذر , ۱۴۰۰ 4 جماد أول 1443 Wednesday, 8 December , 2021 ساعت ×
از انسان شناسی توحیدی تا انسان شناسی فلسفی معاصر
20 نوامبر 2021 - 8:27
شناسه : 2886
بازدید 32
3

۱ . انسان شناسی توحیدی هستی و هبوط، ضمن بیان ابعاد وجود شناختی و معرفت شناختی هبوط، از عالم و آسمان هایی یاد می کند که هبوط در آنها واقع می شود . این اثر با تکیه به نقش محوری عصیان، به بعد تاریخی هبوط نیز می پردازد و مراحل هبوط را از آسمان الوهیت […]

ارسال توسط : نویسنده : حمید پارسانیا منبع : مجله پگاه حوزه بیستم دی 1382، شماره 117
پ
پ

۱ . انسان شناسی توحیدی

هستی و هبوط، ضمن بیان ابعاد وجود شناختی و معرفت شناختی هبوط، از عالم و آسمان هایی یاد می کند که هبوط در آنها واقع می شود . این اثر با تکیه به نقش محوری عصیان، به بعد تاریخی هبوط نیز می پردازد و مراحل هبوط را از آسمان الوهیت و ورود به دنیای اساطیر تا پیدایش دنیای مدرن پی می گیرد . تفاسیر مختلفی که از عالم و آدم در مراتب هبوط شکل می گیرد، بازگو می کند و برخی از مشکلات انسان معاصر و تنگناهای انسان شناسی مدرن را تبیین می نماید .

این اثر نمونه ای از انسان شناسی دینی – توحیدی است که از میراث عرفانی – فلسفی دنیای اسلام بهره می برد و به عنوان رقیب، به دلیلی کارآمد در برابر انسان شناسی تجربی و یا فلسفی مدرن قرار می گیرد .

بنیاد هستی شناختی این نوع از انسان شناسی که نگاه توحیدی به عالم و آدم دارد، از وحی و عقل به عنوان دو منبع معرفتی استفاده می کند و انسان را به عنوان خلیفه الهی در عالم هستی معرفی می نماید . انسان شناسی توحیدی به نسبت بنیان های معرفتی و وجودی آن، به دو قسمت زیر ترسیم می گردد:

انسان شناسی معرفت شناسی هستی شناسی

خلافت الهی وحیانی و عقلانی توحیدی

۲ . انسان شناسی تجربی

انسان شناسی قرن بیستم با جریان ها و نظریات مختلفی که در ابعاد زیستی و فرهنگی دارد، از دو بستر معرفتی بهره می برد، اول دیدگاه پوزیتیویستی، دوم اندیشه های فلسفی غیر پوزیتیویستی; جریان پوزیتیویستی در آمپریسم و فلسفه های حس گرایانه سده های هفدهم و هجدهم ریشه داشته و وارث علم تجربی قرن نوزدهم است . بخشی از انسان شناسی ای که در این بستر فکری سازمان می یابد، خود را حاصل ورود دانش تجربی محض به قلمرو حیات و زیست انسانی می داند . این جریان که از مرجعیت علم تجربی و جاذبه های اجتماعی و فرهنگی آن بهره می برد، هبوط آدمی را در سقوط از درختان و جنگل هایی می داند که در اثر تغییرات آب و هوایی و هجوم سرما نابود شدند .

حیوانی که از درخت سقوط کرده بود، به کمک فرضیات لامارک و داروین، با جهش یا تکامل تدریجی، دم خود را که اینک بدون کارکرد مانده بود، از دست داد و از آن پس، ناگزیر بر روی دو پای خود ایستاد و از راست قامت شدن او تحولی شگرف پدید آمد; این حیوان دو پا با دستان خود به تدریج ابزارساز شد و با خنجرش به نمادسازی مشغول گشت .

آنچه که ما آن را انسان شناسی تجربی می نامیم، با فرضیات و نظریاتی از قبیل آنچه بیان شد، کوشید تا تمدن و فرهنگ بشری را به دو بعد مزبور، یعنی ابزارسازی و نمادسازی تقلیل دهد .

داستان های گوناگونی که به نام فرضیه های علمی در بسط و گسترش الگوی فوق بیان شد، به ماجرای میمونی پرداخت که اینک غول شده بود; این داستان ها در حقیقت، تکامل و صعود دنیوی و مادی را به جای جریان هبوط معنوی انسان قرار دادند .

فرضیه هایی که در این جریان شکل گرفت، از ده ها گزاره خیالی و حلقه های مفقوده ای بهره می برد که دانش تجربی هرگز توان اثبات آنها را نداشت . اندیشه ترقی و تئوری تکامل، کاستی های نظری خود را با شیفتگی و علاقه انسان مدرن به عالم طبیعت و غفلت و بی توجهی به دیگر ساحت های هستی پوشش می داد . این اندیشه می کوشید که تصویر مادی و طبیعی زندگی و زیست آدمی را تصویری کاملا علمی – تجربی وانمود نماید و تصاویر دیگری را که پیامبران و یا حکیمان در گذشته تاریخ عرضه می کردند، به عنوان تصاویر تخیلی و غیر علمی، مردود و بی اعتبار بخواند .

نسبت انسان شناسی تجربی با بنیادها و بسترهای معرفت شناختی و هستی شناختی آن، به صورت زیر قابل بیان است:

انسان شناسی معرفت شناسی هستی شناسی

انسان شناسی علمی پوزیتیویستی آمپریسم و حس گرایی ماتریالیسم و مادی گرایی

۳ . انسان شناسی فلسفی معاصر

تاملات نظری ای که فیلسوفان علم، در طی قرن بیستم، درباره چیستی و هویت دانش تجربی به عمل آوردند، بنیان های حس گرایی و جریان پوزیتیویستی معرفت را به چالش کشانید و بدین ترتیب شاخه دیگری از انسان شناسی که در دیگر اندیشه های فلسفی معاصر ریشه داشت، تحت عنوان انسان شناسی فلسفی رونق و اعتبار بیشتر می یافت .

انسان شناسی فلسفی معاصر، در فلسفه هایی نظیر پدیدارشناسی کانت و هوسرل و یا اگزیستانسیالیسم کی یرکه گارد و نیچه ریشه دارد . ویژگی مشترک این فلسفه ها، توجه به محدودیت های دانش تجربی و ناکارآمدی آن نسبت به پرسش های بنیادین حیات و زندگانی است .

دانشمندان آمپریست و تجربی مسلک، به عالم طبیعت نظر می دوختند و هدف آنان بیشتر تسلط بر موضوع معرفت بود . آنان انسان را در کنار دیگر پدیده های طبیعی، موضوع دانش ابزاری خود قرار می دادند و بیشتر به ابعاد زیستی و یا جسمانی او می پرداختند، لکن فلسفه های پدیدارشناسانه و اگزیستانس، تاملات نظری خود را به زوایای حیات و فرهنگ انسانی اختصاص می دهند . رهیافت های نظری این گروه در باب انسان که اینک در ذیل عنوان انسان شناسی فلسفی قرار می گیرد، از جهت مفید نبودن به محدودیت های دانش تجربی، شبیه دستاوردهای فیلسوفان کلاسیک و دیگر انسان شناسی های قبل از دنیای مدرن است; با این همه انسان شناسی فلسفی معاصر، دارای خصوصیات ویژه ای است که آن را از انسان شناسی های قبل از دنیای مدرن ممتاز می گرداند .

این نوع انسان شناسی، به رغم توجه به نارسایی های معرفتی دانش تجربی، از وصول به یک پایگاه معرفتی استوار محروم مانده و به سوی نوعی آنارشیسم و هرج و مرج معرفتی پیش می رود .

عناوین مختلفی نظیر نسبیت فهم، نسبیت حقیقت و یا شکاکیت، از وضعیت متزلزل معرفت حکایت می کند و این امر در بعد هستی شناختی، به سفسطه و انکار حقیقت و در بعد انسان شناختی، به هیچ انگاری و نیهیلیسم منجر می شود .

آدمی در عالمی که فاقد حقیقت است و یا در آن نشان و معیاری برای حقیقت نیست، اصل، میزان و معیار همه چیز می گردد و انسان شناسی فلسفی معاصر، بر همین اساس، حقیقت را تولیدی انسانی می داند که در افق زبان و نظام فرهنگی و ساختار اجتماعی پدید آمده، تغییر یافته و یا آنکه نابود می شود .

کشف حقیقت یا وصول به آن، عنصر مشترک انسان شناسی های پیشین است; انسان شناسی تجربی دست کم در ابعاد زیستی و جسمانی وجود انسان، سایه های سیال حقیقت را جست وجو می کرد و ادعای وصول به آن را داشت و انسان شناسی فلسفی معاصر، از این جهت، با انسان شناسی های پیش از خود مغایر است، این نوع از انسان شناسی به خصوص هنگامی که به حوزه اندیشه های پست مدرن وارد می شود، اگر به انکار حقیقت نپردازد، با پوششی پدیدارشناسانه، حقیقت را همگام با هستی و وجود در پرانتزی دست نایافتنی معلق و معطل می گرداند .

افق های معرفتی و وجودی انسان شناسی فلسفی معاصر را به صورت زیر می توان ترسیم کرد:

انسان شناسی معرفت شناسی هستی شناسی

امانیسم نسبیت فهم و حقیقت نیهیلیسم

۴ . انسان شناسی فلسفی کلاسیک

بیان فوق، امتیاز انسان شناسی فلسفی معاصر را از انسان شناسی فلسفی کلاسیک که مقدم بر انسان شناسی تجربی است، آشکار می کند . انسان شناسی فلسفی کلاسیک، نه شکاک است و نه سوفسطایی، نه خود را به آگاهی و دانش حسی محدود و مقید می سازد، و نه به ماتریالیسم منسوخ قرن نوزدهم معتقد است . این نوع از انسان شناسی از سطوح مختلفی برخوردار است; نازل ترین سطح آن به فلسفه های راسیونالیستی سده های هفدهم و هجدهم مربوط است که حقیقت و ذات آدمی را در مسیر مفاهیم و دریافت های بدیهی و یا مبین ذهن جست وجو می کند .

سطح متوسط یا میانی این نوع انسان شناسی، به فلسفه های عقلانی ای مربوط است که فراتر از عقل جزیی و مفهومی به حقایق محیط و عقول کلی نظر می دوزند، آدمی در این افق، چون فرشته ای تصویر می شود که از عالم عقول به طبیعت هبوط کرده و تا بازگشت مجدد به وطن خویش، قرار و آرام نمی یابد .

من ملک بودم و فرودس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سطح عالی انسان شناسی فلسفی، از حقایق عقلی و عقول گذر کرده و با استعانت از فیض الهی و نظر به روح مقدس، از حسن و زیبایی عالم سوزی سخن می گوید که در مراتب مختلف توحید افعالی، صفاتی و ذاتی، بر انسان کشف شده و آشکار می گردد و در افق انسان شناسی صورت و سیرت دینی خود را به طور کامل پیدا می کند . آنچه در این اثر با عنوان انسان شناسی توحیدی آمده است، ناظر به تصویری است که در این مقام از انسان به عنوان «خلیفة الله » ترسیم می شود .

معرفت عقلی، آنگاه که به افق های متعالی وجود نظر می دوزد، زمینه ظهور انسان شناسی توحیدی را فراهم می آورد . انسان شناسی توحیدی در عمیق ترین لایه های خود، از معرفت وحیانی بهره می برد . معرفت عقلی اگر به افق دانش مفهومی محدود شود، ظرفیت های دینی خود را از دست داده و به سوی نوعی هستی شناسی ایده آلیستی گام برمی دارد .

انسان شناسی فلسفی کلاسیک در فلسفه جدید غرب، با نزول به دانش عقلی راسیونالیسم، با نوعی هستی شناسی ایده آلیستی هم نشین می شود .

انسان شناسی معرفت شناسی هستی شناسی

فلسفی – کلاسیک جدید راسیونالیسم ایده آلیسم

۵ . انسان شناسی اساطیری

در انسان شناسی اساطیری، اثری از مراتب مختلف عقل نیست . این نوع انسان شناسی، از جهت بی توجهی به روح القدس، عقل قدسی و عقل متافیزیکی و هم چنین از جهت اینکه وهم و خیال در قلمرو آن نقش فعال و خلاقی را ایفا می کند، با انسان شناسی فلسفی معاصر شباهت دارد و شاید به همین دلیل است که انسان شناسی معاصر، اساطیر را در مرکز توجهات خود قرار داده، و ادیان را نیز به همین افق تقلیل می دهد .

با این همه، تمیز میان دو انسان شناسی فوق محفوظ است; انسان شناسی اساطیری با آنکه از آسمان وحدت، روی بازگردانده و از ارشاد و هدایت عقل سرباز زده است، ارتباط وجودی خود را با حقیقت و یا با عالم مثال، به طور کامل قطع نکرده است . در این انسان شناسی هر چند از یقین خبری نیست، لکن شک و تردید در آن بروز و ظهور تام نیافته است . هستی، در انسان شناسی اساطیری، به صورت رسمی معلق نیست و آنچه در دنیای اساطیر رخ می دهد، متن حقیقت و وجود پنداشته می شود، انسان در عالم اساطیر، بدون آنکه به انکار آسمان های معنوی بپردازد و بی آنکه ارتباط خویش را با آنها به طور کامل قطع کند، آنچه را خود می پسندد، یعنی سیرت خود را به صورت خداوندگاران ترسیم می کند و حال آنکه در انسان شناسی معاصر، خداوندگاران به افق اراده و عزم آدمی نازل می شوند .

انسان شناسی فلسفی معاصر را می توان صورت تمامیت یافته انسان شناسی اساطیری دانست; در دنیای اساطیر، سیرت آدمیان صورتی آسمانی می یافت و در انسان شناسی فلسفی معاصر، آنچه انسان در مقطع اساطیر ساخته بود، دیگر بار به او بازگردانده می شود .

نسبت انسان شناسی اساطیری با هستی شناسی و معرفت شناسی هم افق با آن به صورت زیر است:

انسان شناسی معرفت شناسی هستی شناسی

اساطیری خیالی و تمثیلات برزخی ارباب انواع و مشرکانه

۶ . ابعاد هبوط

انسان شناسی فلسفی معاصر، ظرفیت طرح مسئله هبوط را ندارد، زیرا هستی و حقیقتی در فراسوی انسان قائل نیست تا هبوط و عروج یا نزول و صعود را در قیاس با آن تصویر کند . در نگاه اساطیری به دلیل مراتبی که برای هستی در نظر گرفته می شود، از جنگ و گریز انسان با الهه های مختلف و تبعید و سقوط او سخن به میان می آید، لکن برای انسان شناسی فلسفی معاصر این امکان باقی نیست .

انسان شناسی تجربی نیز به دلیل آنکه حقیقت را به افق طبیعت و عالم مادی تنزل می دهد، نمی تواند از هبوط سخن بگوید، مسئله هبوط در سایه توجه به وجود و با لحاظ مراتب و تجلیات هستی قابل طرح است و این بحث در انسان شناسی دینی و آموزه های ابراهیمی ریشه دارد .

در فلسفه کلاسیک نیز تا آنجا که به حقیقت وجود و احکام متافیزیکی آن می پردازد، مسئله هبوط مطرح می شود .

افلاطون پدید آمدن انسان در زمین را حاصل هبوط او از عالم عقول می دانست . در حکمت نیز مسئله هبوط قابل طرح است; قصیده عینیه ابن سینا درباره هبوط نفس، با استفاده از همین ظرفیت سروده شده است; بیت نخستین قصیده چنین است:

هبطت الیک من المحل الارفع

و رفاء ذات تعزز و تمنع

یعنی کبوتری عزیز و ارجمند از بلندترین محل به سوی تو هبوط کرده است .

فلسفه کلاسیک در مراتب نازله خود، با غفلت از مسائل وجودشناختی، از دانش شهودی بازماند و به مباحث مفهومی بسنده کرد و در این حال از هستی، چیزی بیش از یک مفهوم انتزاعی باقی نماند که بر مصادیق ماهوی و اشیای مختلف حمل می شود، اگر هستی تنها یک مفهوم جامع ذهنی باشد، تحول و تغییر در هستی، به جای آنکه در مراتب طولی حقیقت وجود دنبال شود، تنها در مراتب عرضی موجودات مختلف تعقیب می شود که به عنوان مصادیق گوناگون آن مفهوم جامع به صورت اموری صرفا تاریخی و طبیعی، در پی یک دیگر ظاهر می شوند .

دنیای مدرن حرکت خود را از نازل ترین افق فلسفه کلاسیک آغاز کرد . فلسفه کلاسیک در سده های هفدهم و هجدهم که از آن با عنوان فلسفه راسیونالیستی و عقلانی یاد می شود، فاقد ظرفیت های متعالی بود . فیلسوفان کلاسیک از دکارت به بعد، با غفلت از حقیقت و مصداق وجود، مباحث خود را بر مدار مفاهیم عقلی سازمان می دادند، به همین دلیل در هیچ یک از آثار آنان نشانی از هبوط نیست . هگل نیز که تحولات تاریخی بشر را در معرض تاملات خود قرار می دهد، همه تغییر را در افق پدیده هایی می بیند که در بستر زمان دگرگون می شوند; در آثار او توجهی دقیق و کاوشی عمیق به چگونگی هبوط و نزول از مقام جمع به افق طبیعت و زمان وجود ندارد . او حیرت درست و تحول وجود را به جای آنکه در مراتب حوالی هستی دنبال کند، تنها در تحولات و تفسیرات زمانی پی می گیرد .

۷ . صعود و عروج

هبوط نه تنها مستلزم انکار صعود و تکامل انسان نیست، بلکه شاکله نظری مناسبی را برای آن پدید می آورد . در سایه هبوط، بسیاری از مفاهیم جدی انسان، نظیر غربت، اضطراب، تشویق، بیگانگی، تلاش، امید، تعهد، مسئولیت و مانند آن، معنا می یابد . عروج و صعود انسان در هر مکتب، در حاشیه هبوط و نزول آن شکل می گیرد . دیدگاه هایی که هبوط را از افق هم نشینی و گفت و شنود با خداوند سبحان آغاز می کنند، عروج را تا خلافت و ولایت انسان دنبال می کنند و کسانی که نزول را از عالم عقول می دانند، صعود را به همان مقام ختم می کنند و نگرش های اساطیری بر همین قیاس، به دنبال بازگرداندن آدمی به موقف و جایگاه ارباب انواع و خداوندگاران متعدد هستند .

انسان شناسی تجربی، به دلیل این که بدون توجه به هبوط، از ترقی و تکامل سخن می گوید، هم در تصویر ترقی و تکامل گرفتار مشکل است و هم از تبیین مفاهیم عمیق انسانی عاجز و ناتوان است .

انسان شناسی فلسفی معاصر، با توجه به کاستی های علم مدرن، در ترسیم مسئله تکامل، به همه آنچه که دنیای مدرن با قطع نظر از مسئله هبوط در باب حرکت تکاملی و در عین حال تک خطی تاریخ ترسیم کرده بود، به دیده تردید نگریست و بدین ترتیب زمینه ساز ظهور اندیشه های پست مدرن شد .

دیدگاه های پست مدرن که در انسان شناسی فلسفی معاصر ریشه دارد، با پذیرش نسبیت فرهنگی، مسئله هبوط و یا صعود، و هم چنین حکایت تکامل تاریخی بشر را یک حقیقت و امر وجودی نمی داند، بلکه یک پدیده فرهنگی می داند که در قلمرو تولیدات انسان رقم خورده و یا نابود می شوند .

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.