حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

دوشنبه, ۱۰ بهمن , ۱۴۰۱ 9 رجب 1444 Monday, 30 January , 2023 ساعت ×
آیت ‎الله سیدحبیب الله طاهری گرگانی (ره) نماینده فقید مردم گلستان در مجلس خبرگان رهبری یکی از چهره های‎ مبارز علیه رژیم شاهنشاهی، موثر و محوری حماسه پنجم آذر گرگان بود
26 نوامبر 2022 - 10:48
شناسه : 4751
بازدید 74
5

معظم له میفرمایند :  روز پنجم آذر سال ۱۳۵۷بنا بود که یک راهپیمایی بسیار سنگین در گرگان صورت بگیرد و دولتمردان اینجا هم خیلی حساس شده بودند، به همین خاطر آنها به دستور مقامات بالا یا با اجازه خودشان تصمیم به مقابله با راهپیمایان را گرفته بودند. در حالی که در راهپیمایی‎های قبل از آن […]

ارسال توسط : منبع : حوزه علمیه امام صادق علیه السلام گرگان
پ
پ

معظم له میفرمایند :

 روز پنجم آذر سال ۱۳۵۷بنا بود که یک راهپیمایی بسیار سنگین در گرگان صورت بگیرد و دولتمردان اینجا هم خیلی حساس شده بودند، به همین خاطر آنها به دستور مقامات بالا یا با اجازه خودشان تصمیم به مقابله با راهپیمایان را گرفته بودند.

در حالی که در راهپیمایی‎های قبل از آن با طرح و برنامه‌ریزی بسیار خوبی که توسط بنده و بعضی دیگر از آقایان روحانی هدایت می‎شد پلیس تا مدتی فقط از دور مراقبت می‎کرد.

 ولی برای پنجم آذر به ما اعلام کردند که کشتار می‎شود و حتی شب قبل از پنجم آذر چند بار از فرمانداری و از پادگان گرگان سرهنگ شیرازی [فرمانده آن] با من و بعضی از روحانیون تماس گرفتند و گفتند که فردا قرار است بزنند و ماموران دستور تیر دارند.

لذا راهپیمایی فردا خطرناک است و از من می‎خواستند که شرکت نکنم.

این روحانی مبارزه ادامه داد: ‌اما من نپذیرفتم و جواب دادم که چنین چیزی ممکن نیست زیرا ما خودمان از مردم برای این برنامه دعوت کرده‌ایم، چطور خود ما در آن شرکت نکنیم؟!

این دیگر نهایت برخورد دوگانه ما تلقی خواهد شد.

حتی گاهی خواهش می‎کردند که در صف مقدم نباشیم ولی این را هم نمی‎پذیرفتم، چون وقتی خود ما دعوت‎کننده هستیم پس باید خود ما هم در صف مقدم باشیم.

خلاصه مردم در امامزاده عبدالله گرگان جمع شدند و ما هم به آنجا رفتیم.

 قبل از حرکت راهپیمایی، در آن روز من به اتفاق دو نفر دیگر [آقای حاج ابراهیم صالحی و آقای فرشاد] نزد پلیس رفتیم و من به افسر مسئول آنجا که فکر می‌کنم سرگرد جهانشاه بود، گفتم: ما امروز می‌خواهیم تظاهرات آرامی برگزار کنیم و آرامش آن را هم تضمین می‌کنیم و اگر شما مایل نیستید که از این مسیر (خیابان شهدا) به طرف شهرداری برویم از آن مسیر (خیابان شهید رجائی) به طرف چهار راه‌میدان می‌رویم و سخنرانی می‌کنیم.

اما آن افسر گفت تظاهرات نکنید که ما امروز دستور تیراندازی داریم، بعد من گفتم بالاخره شما می‌‌خواهید در این شهر زندگی کنید و مردم خانه و زندگی‌ شما را می‌دانند کجاست آن افسر در جوابم گفت تهدید نکن خودت هم امروز کشته می‌شوی.

من هم جوابی دادم به این معنا که ما آماده‌ایم برای شهادت و باز او پاسخی به این مضمون داد که ما هم سرباز جانباز شاه هستیم.

من گفتم می‌خواهم با بی‌سیمِ شما با سرهنگ شیرازی صحبت کنم و آنها گفتند نمی‌شود و خلاصه مذاکره ما با افسر شهربانی به نتیجه نرسید، لذا ما برگشتیم به طرف جمعیت.

 ما هنوز به جمعیت نرسیده بودیم که پرتاب گاز اشک‌آور و تیراندازی ماموران ابتدا هوایی بعد هم زمینی به طرف مردم شروع شد.

در آن واقعه اقلا ۹ نفر بلکه بیشتر به شهادت رسیدند. [آن روز وقتی تیراندازی شد و جمعیت پراکنده شدند] ما از پشت امامزاده از مسیر گرگانجدید بیرون رفتیم و گفتم برویم به بیمارستان [پهلوی سابق] تا ببینم چند نفر شهید شده‎اند.

در حالی که هنوز تیراندازی و شلیک گلوله‎ها به صورت هوایی و زمینی توسط پلیس ادامه داشت، به بیمارستان رسیدیم که دیدم گلوله مغز آقای سید نظام‎الدین نبوی ـ که یکی از بستگان ما بود ـ را متلاشی کرده و شهید شده است.

در بیمارستان خواستم که به اورژانس بروم تا هم از مجروحان واقعه عیادت کنیم و هم تعداد شهداء را بدانم اما از مسیر شیبی که مخصوص رفت و آمد برانکاردهای چرخدار بود رفتم و چون پله نداشت دست مرا گرفتند و کمک کردند تا وارد اورژانس شدم.

با مشاهده این صحنه گویا برخی تصور کرده بودند که لابد من تیر خورده‎ام که دستم را گرفته‎اند و به اورژانس می‎برند تا مرا معالجه کنند. از طرف دیگر هم گویا دختر خانمی از مشهد به فردی در گرگان تلفن زده بود و پرسیده بود که در گرگان چه خبر بوده و او هم گفته بود که تعداد زیادی شهید ومجروح شده اند.

و از جمله به پای آقای طاهری هم شلیک کرده‎اند و مجروح شده است، در صورتی که من آن روز مجروح نشده بودم.

متاسفانه من در آن بحران و آن همه خشونت پلیس تک و تنها بودم و تحت تاثیر مسائلی قرار نگرفتم حتی رئیس ژاندارمری به یکی از دوستان ما گفته بود که به فلانی بگو در این میدان تنهاست.

 پلیس گرگان برای روز پنجم آذر تصمیم بسیار خون باری را گرفت و اجمالا عده زیادی به شهادت رسیدند شاید ۹ نفر همان روز و بعدها هم شاید اضافه شد.

چون بعضی از آنهایی که مجروح شده بودند به شهادت رسیدند و رعب عجیبی هم در شهر برقرار کردند.

 به اکثر خیابان‎ها ریختند و بالاخره با رگبار گلوله هوایی و  زمینی مردم را از صحنه دور کردند و همین باعث شد که خیلی‎ها هم کنار رفتند

من یادم است که آن روزها تنها جایی که به اصطلاح رفت و آمدی بود و درش باز مانده بود مدرسه امام صادق(علیه السلام) بود.

البته مساجد را علما به عنوان اعتراض به خشونت دستگاه پلیس همه تعطیل کرده بودند و غالب این مدعیان به اصطلاح حرکت انقلابی که خودشان را وارث انقلاب می‎دانستند اینها هم همه فراری شدند و به خانه‎ها پناه بردند و تنها جایی هم که باز بود مدرسه امام صادق(علیه السلام)بود

روز بعد از واقعه (ششم آذر سال ۱۳۵۷) بنا بود که جنازه شهداء تشییع شود که باز ماموران نمی‎گذاشتند.

فکر می‎کنم فقط یکی از شهداء را توانستیم تشییع کنیم.

 البته پلیس آن روز خشونت را به حد اعلی رسانده بود و نمی‎گذاشت که کسی وارد امامزاده عبدالله شود. لذا مردم متفرق شدند .  اما من در امامزاده نشسته بودم و منتظر بودم که آن شهید عزیز را غسل بدهند و من نمازش را بخوانم.

یکی از هدف‎هایی که پلیس‎ها دنبال می‎کردند این بود که نگذارند نماز بر جنازه مطهر شهداء اقامه شود تا مردم بگویند کسانی که خودشان مردم را به راهپیمایی دعوت کردند، خودشان از ترس برای نماز شهداء حاضر نشدند و آنها را بدون نماز گذاشتند و از ترس در رفتند و کاری کردند که شهداء بدون انجام مراسم نماز دفن شوند! و این برای آبروی روحانیت هم بد بود.

 آن روز اکثر جمعیت خودشان را کنار کشیدند ولی من واقعا ماندم و تا نزدیک ظهر در امامزاده ماندم و نماز بر آن شهید را خواندم

یادم هست که آن روز آقای فرحزاد مرا با ماشین از پشت امامزاده به منزلم برد و پس از نماز ظهر و عصر مجددا به امامزاده برگشتم و بر بقیه شهداء نماز خواندم.

 در آن زمان متولی امامزاده ظاهرا با ساواک مرتبط بود. اینکه آیا عضو بود یا نه نمی‎دانم ولی وقتی ماموران تلفن می‎زدند او هم به شکلی جواب می‎داد که تحریک کننده به نظر می‎آمد مثلاً می‎گفت: هنوز امامزاده را به رگبار نبسته‎اند، حاج آقا طاهری هم اینجاست

حداقل این بود که مرا بترساند تا از آنجا بروم در حالی که ما مصمم بودیم تا بر شهداء نماز نخوانده‎ایم دست بر نداریم که به حمدالله بر تمام جنازه‎های شهدای پنجم آذر نماز خوانده شد.

البته در آن موقع چون بنا بود که مساجد در اعتراض به جنایات رژیم بسته باشد، مسجد ما هم تعطیل بود.

 ولی به مدرسه‎ام [حوزه علمیه امام صادق (علیه السلام)] رفت و آمد می‎کردم.

پلیس هم هر وقت به کوچه مدرسه ما می‎رسید، یک رگبار یا گلوله‎ای شلیک می‎کرد و می‎رفت که به همین خاطر کوچه ما هم در این قضایا شهید داشت

در میان پلیس‎ها فردی به نام سلیمی‎زاده بود که خیلی خشن و بد دهان بود و به مردم بد و بیراه می‎گفت و از عالِم گرفته تا مردم عادی به همه فحاشی می‎کرد و همه را مورد ضرب و شتم قرار می‎داد.

 حتی یک وقتی عده‎ای از مردم جلوی کیوسک مطبوعاتی سر کوچه مدرسه ما [کوچه هتل خیام] جمع بودند که سلیمی‎زاده رسیده بود و به آنها گفته بود، اینجا چه می‎کنید؟

 گفته بودند ما منتظر روزنامه هستیم چون در آن دوره مردم برای اطلاع از اخبار حوادث انقلاب در شهرستان‎ها، بیشتر روزنامه می‎خریدند، در نتیجه سلیمی‎زاده به آنها گفته بود: عجب! من فکر می‎کردم شما برای تشییع جنازه طاهری اینجا جمع شده‎اید

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.